مرد باراني(2)
مرد باراني(قسمت دوم)
30 . خارجي - حومه سينسيناتي - گورستان - روز
زاويه - از سنگ قبر
دستي مردد مي خواهد سنگ را لمس کند، ولي مي ايستد. دست برمي گردد به پاي ريموند. ريموند را روي پا انداخته وروي قبر نشسته. دارد سنگ را نگاه مي کند.
ريموند: گفتي مي تونم ببينمش.
چارلي (از خارج تصوير ): اون توي زمينه.
پس ريموند به پايين نگاه مي کند. زمين را نگاه مي کند.
چارلي: مي توني باهاش صحبت کني. نمي تونه جوابت رو بده و ولي شايد صدات رو بشنوه.
ريموند به اين حرف فکر مي کند. بعد....
ريموند: بابا اين ريمونده!
به شدت بلند است. همچون خنده «ها! ها! ». هيچ کس آن اطراف نيست. او گوشش را روي زمين مي گذارد. منتظر جواب است.
چارلي : گفتم نمي تونه جواب بده. ولي ديگه داد نزن، باشه؟ اگه آروم بگي بهتر صدات رو مي شنوه.
ريموند درک نمي کند. ولي به نظر مي آيد چارلي خيلي جدي است. پس ريموند خودش را آرام به زمين مي چسباند.
ريموند (نجوا کنان ): بابا. من با برادرم اينجام. چارلي بَبيت. ما همه با هم هستيم.
ريموند به چارلي نگاه مي کند تا تأييد او را هم بگيرد. پدر صدايش را شنيده؟ چارلي با سر تأييد مي کند.
چارلي: ري، داشتم فکر مي کردم. دوست داري بري مسابقه بيسبال؟ يه مسابقه واقعي؟
ريموند هيچ عکس العملي نشان نمي دهد.
چارلي: پشت بيس اول مي شينيم. تو استاديوم داجر. و فرناندو رو که ضربه مي زنه نگاه مي کنيم. و برات يه نوشيدني مي خرم.
اين حرف ها کمي کمک مي کند.
ريموند: معلومه همه راه رو تا اونجا ميام. همه راه رو تنهايي. تمام راه رو تا کاليفرنيا، فقط... تنها، و من اجازه ندارم...
چارلي: تو تنها نمي ري. بامن مي ري.
کلمات در ذهن ريموند مي چرخند. ترس از بين رفته. ريموند حالا نگاهش مي کند. باچشم نيمه باز. گويي سعي دارد زباني خارجي را ترجمه کند.
ريموند سعي دارد حرف ها را بفهمد.
31. خارجي - بزرگراه شماره 1 - روز
ريموند پشت نشسته. همه جا را نگاه مي کند.
32. داخلي - اتاق چارلي در هتل (سينسيناتي ) - شب
چارلي: باشه قاتل. اينم اتاق ويژه...
ريموند متوجه نمي شود. چارلي با سرش اشاره مي کند... بيا تو. ريموند تکان نمي خورد. ظنين است. دوباره سکوت... بيا تو. بالاخره ريموند به طرفش مي رود...
... به يک ميز مي خورد. لامپي تکان تکان مي خورد و به زمين مي افتد.
ريموند خيره شده، خشکش زده. بعد سريع خم مي شود و برش مي دارد. بعد تکه ها را به طرف سوزان مي برد. سوزان مردد است. بعد قبولشان مي کند.
سوزان: ممنون ريموند.
ريموند به عقب خيره مي شود. چارلي به او اشاره مي کند پيش بيايد. و ريموند آرام پيش مي آيد. چارلي در مشترک را باز مي کند...
33. داخلي - اتاق ريموند در هتل - شب
کلمات تأثير سريعي مي گذارند. دلواپس کننده. ريموند ترسيده به اطراف نگاه مي کند...
ريموند: اين... اين اتاق من نيست، اين... اصلاً اتاق من نيست...
چارلي:... فقط براي امشب.
سوزان:...تا برت گردونيم خونه.
ريموند واقعاً گير کرده...
ريموند: معلومه، من قراره اينجا زياد باشم. خيلي زياد. قراره... طولاني ترين وقت باشه و من...
سوزان:... نه ريموند، جدي مي گم...
ريموند: خوبه. من رفتم. از خونه م، ديگه رفتم.
سوزان: نه. فقط امشبه. قول مي دم ريموند.
خيلي محکم اين حرف را زده. القا کننده. و به نظر مي رسد که او هم گوش داده. کمي آرام شده. در سکوت به اطراف نگاه مي کند.
ريموند: معلومه، اونها تختم رو جابه جا کردن.
چارلي: هي، درسته. دوست دار ي زير پنجره باشه، هان؟ خيال نيست داداش...
و چارلي شروع به فشار دادن تخت مي کند. زير پنجره. ريموند توجهش را معطوف به جايي ديگر مي کند.
ريموند: اونها بردن... اونها کتاب ها رو بردن. اونها همه کتاب ها رو بردن و...
چارلي:... نه همه ش رو ري.
کشوي ميز کوچک کنارتختي را باز مي کند...
چارلي:... بيا.
کتاب مقدس مخصوص هتل ها. ريموند دو دستي مي گيردش. به اطراف نگاه مي کند. اين طرف. همه جا.
ريموند: اونها قفسه ها رو بردن.
چارلي ديگر جوش مي آورد...
چارلي: احتياجي به قفسه ها نداري. به خاطر همينه که کتاب رو توي کشو نگه مي دارن.
ولي تحمل ريموند تمام شده. يک لامپ هست که تقريباً شبيه هماني است که در اتاقش بوده. او روي انگشتانش مي ايستد. کتاب مقدس را روي آن مي گذارد.
مي لغزد. و مي افتد روي زمين.
ريموند فقط به آن خيره شده است. گويي فاجعه اي رخ داده. شروع به زمزمه با خود مي کند. خيلي سريع. غير مفهوم. چارلي به او خيره شده است. سوزان شروع به برداشتن کتاب مي کند...
چارلي: ري چي مي گي؟ نمي فهمم.
ولي به نظر نمي رسد ريموند صدايش را بشنود. فقط به زمزمه ادامه مي دهد. سوزان جداً نگران شده. چارلي به طرف برادرش مي رود. درست رو در رويش...
چارلي: نمي تونم کمکت کنم. اگه نتونم بشنوم چي مي گي. چه... کوفتي... داري مي گي...؟
ريموند حالا به او توجه مي کند. سرش را با حس غير معقول تکان مي دهد.
همچون لقوه اي عصبي.
چارلي عقب مي کشد. سرش را مي گيرد.
سوزان: چارلي، بيا برش گردونيم خونه...
چارلي: ريموند پيتزا دوست داري ري؟
ريموند: تو پيتزا دوست داري چارلي بَبيت.
اضطراب کمي فروکش کرده.
سوزان: فکر کنم منظورش اينه که...
چارلي: مي دونم منظورش چيه. ما برادريم. اون پيتزا دوست داره.من پيتزا دوست دارم. ما پيتزا دوست داريم. ما پيتزاي پپروني با پياز دوست داريم، درسته ري؟
سکوت. چارلي سرش را تکان مي دهد. برمي گردد به اتاق دو تخته...
چارلي: من يه دونه بزرگ سفارش مي دم. ري نوشيدني هم مي خواي؟ شير چطور؟
ريموند حالا با سوزان تنهاست. توجهي به سوزان نمي کند. مي رود طرف تخت. نگاهش مي کند. کمي به او نزديک مي شود. سرش را تکان مي دهد. بيشتر تکان مي دهد. هنوز يک چيزي درست نيست.
ريموند: وـرـن... وـرـن، مرد من...
سوزان:چارلي اون ترسيده. بهتره...
ولي ريموند آرام مي شود. او متوجه شده. آرام با دو دست به بالشش دست مي زند.
چارلي دوباره پيدايش مي شود...
چارلي: هي ري، اين خوبه. وقتي کارت تموم شد، مي توني بياي با بالش من هم همين کارو بکني.
ريموند نگاهش مي کند. واقعاً نمي داند چه خبر است. نگران است.
چارلي: خب امشب تلويزيون چي داره؟ «برنامه دادگاه »... قاضي واپنر...؟ (درنگ ) بيا. ساعتت رو ببين.
و ريموند نگاه مي کند. ساعت را مي بيند...
ريموند:« دلقک ديوانه مي شه » امروز... امروز اوني که مسابقه داده برنده مي شه...
جايزه عالي رو مي بره...
چارلي: عاليه. بشين. من تلويزيون رو روشن مي کنم.
ريموند همان جا مي نشيند. روي لبه تخت. چارلي تأييد آميز سرتکان مي دهد. تلويزيون را روشن مي کند. برنامه « دلقک ديوانه مي شود » را پيدا مي کند.
چارلي: عاليه. ري با تو ديگه مجبور نيستم برنامه هاي راهنماي تلويزيون بخرم.
به عقب نگاه مي کند. ريموند مشغول تماشاست. آرام به نظر مي رسد. چارلي به سوزان لبخند مي زند. مي بيني؟ کتاب مقدس را از دستش مي گيرد. جلوي ري زانو مي زند. کتاب را مي گذارد روي پايش...
چارلي: کتابت رو داري. تلويزيونت رو داري. پيتزا تو راهه. زندگي خوبه، هان؟
و ريموند نگاهش مي کند. مستقيم. بدون چشم به هم زدن.
چارلي: تا حالا لبخند زدي؟
ريموند: با حالا لبخند زدم.
به همديگر خيره مي شوند.
چارلي: ثابت کن.
چارلي به او خيره مي شود. دندان هايش را نشان مي دهد. و ريموند به او خيره مي شود. ادايش را در مي آورد. اغراق شده. ولي هنوز هم يک طورهائي جذاب. چارلي تماشايش مي کند. رو مي کند به سوزان...
چارلي: اين آدم پتانسيلش رو داره.
34. داخلي - اتاق ريموند در هتل - دير وقت
از تلويزيون... يک فيلم قديمي پخش مي شود. پسري دارد کارتون تماشا مي کند. مادرش وارد مي شود.
مادر ( صدا خارج تصوير): جاني پيترز! به پدرت گفتي داري درس مي خوني. حالا اونو خاموشش کن مرد جوون! همين حالا!
و ريموند از جايش بلند مي شود. راه مي رود. تلويزيون را خاموش مي کند. به نور محو شده اش خيره مي شود. برمي گردد. عقب مي رود. مي نشيند روي تخت. حالا به تلويزيون تاريک خيره شده است.
34 الف.داخلي - اتاق ريموند در هتل -شب
چارلي: فکر کردم بهت گفتم تلويزيون ببيني...
ريموند: مال من خاموش شد.مي خواستم مال شما رو ببينم.
چارلي: خوب نمي توني. من سرم شلوغه.
ريموند سرش را پايين مي اندازد. چارلي کتاب مقدس را زير جعبه پيتزا مي بيند.
چارلي: بيا کتابت رو بخون.
ريموند: خوندمش.
چارلي آه مي کشد. او راهنماي متل را برمي دارد.
چارلي: اينم خونديش؟
ريموند با سر تاييد مي کند.تحمل چارلي دارد تمام مي شود. دفترچه تلفن را برمي دارد.
چارلي: اين يکي رو چطور؟
ريموند ( آرام ): نه.
چارلي: خوبه. ( دفتر چه تلفن را مي گذارد روي پايش ) هر کاري مي خواي بکني بکن. فقط همين جا بمون. مي فهمي؟
ريموند لبش را گاز مي گيرد. به دفترچه تلفن نگاه مي کند، به زمين نگاه مي کند.
به هر جايي جز چارلي.
35. داخلي - اتاق چارلي در هتل - شب
چارلي: خب مثل آدم عوضي ها اون جا نتمرگ. جوابم رو بده. مي فهمي يا نه؟
ريموند( خارج از تصوير، تقريباً نا مفهوم ): يا مي فهمم يا نمي فهمم.
چارلي ( خارج از تصوير ): پس خوبه.
36. داخلي - اتاق چارلي در هتل - شب
چارلي: بايد چي کارکنم؟ مثل يه بچه باهاش برخورد کنم؟ من که مادرش نيستم.
سوزان: نه. برادرشي. در اصل برادر کوچيک ترش.
چارلي: و اين يعني چي؟
سوزان: مي توني يه کم بهش احترام بذاري.
چارلي باورش نمي شود. ولي سوزان خيلي جدي است.
سوزان: چارلي اون هرچيزيش هست، تقصير خودش نيست. و اين درباره خود ما هم صدق مي کنه.
چارلي يه زمين خيره مي شود. با درون خودش در جدال است. سوزان که اين را مي بيند، لحنش آرام تر مي شود...
سوزان: وقتي از مغزش استفاده کنه... مي بيني چطورآدميه. اون مي تونست آدم خيلي موفقي باشه. يه آدم خيلي ويژه....
سرش را تکان مي دهد. واقعاً چارلي مي تواند متوجه اين موضوع باشد؟
سوزان: اون مي تونست برادر بزرگترت باشه. يکي که مراقبت باشه... بهت درس ياد بده..
چارلي کف دستش را مي آورد بالا با حالت تسليم.
چارلي: عزيزم سخت نگير.تو داري سرهيچي خودت رو اذيت ميکني.
سوزان: به چه جرئتي به برادرت گفتي عوضي؟ اگه آورديش که سرش رو کلاه بذاري، حداقل بهتره پشتش رو داشته باشي.
چارلي: چي مي شه اگه... اگه... اون برنگرده...
چشمان سوزان ريز مي شود.
سوزان: يعني چي؟
چارلي: يعني... من برش داشتم. و... نگهش دارم.
شوکه شده. سعي مي کند اين حرف راخوب هضم کند.
سوزان: چرا. چرا همچين کاري بکني؟
چارلي: نمي دونم. من... از دستش عصباني ام.
سوزان ن: از دست ريموند؟
چارلي: از دست پدرم.
سوزان گيج شده است.
سوزان: تو ازدست پدرت عصباني هستي. پس... داري ريموند رو نگه مي داري...؟
چارلي:... تا اين که به اون... ( درنگ )... به اون چيزي که حقمه برسم.
سوزان: حق تو؟
چارلي: خوب، پدر... پدر براي ري... ( درنگ ) براش پول گذاشت.
سوزان متوجه شده.حالتش تغيير مي کند.
سوزان: جداً؟ چقدر؟
سکوت.
سوزان: چارلي. چقدر پول... پدرت براش گذاشته...
چارلي: سه ميليون. همه ش رو. تا...آخرين... سنت.
خشک مي شوند. نگاهشان به هم گره مي خورد.
چارلي: اه! فکر مي کني داري...
37. داخلي - اتاق چارلي در هتل - شب
چارلي: عزيزم... ببين، اين مسخره ست... داري چي کار مي کني...؟
او چمدانش را در مي آورد. وسايلش را در داخل چمدان مي ريزد...
چارلي: چي؟ داري نصف شب ول مي کني بري؟
مي خندد. سوزان عکس العملي نشان نمي دهد. گويي چارلي آنجا نيست. تمام خشمش را با کاري که مي کند، نشان مي دهد.
سوزان مي ايستد. چشم درچشم مي شوند.
سوزان: براي چي... بچه داري؟ گربه جمع کردن؟ ( درنگ ) چارلي من سه ميليون دلار ندارم. قرارت اونجاست!
و با انگشت به اتاق ريموند اشاره مي کند...
... اون همان جاست. دارد با ترس از ميانه در نگاه مي کند و با هر نگاه يادداشت خودش را برمي دارد.
سوزان با ديدن او دست مي کشد. آهي تقريباً از خشم به اشک مي رساندش. درچمدان را محکم مي بندد. به سراغ کيفش مي رود، ولي چارلي اول مي گيردش...
چارلي: من چي کار کردم؟ يه دقيقه صبر کن...
سر کيف درگيرمي شوند...
تو آشغال سرم کلاه گذاشتي! همون طورکه داري سر اون کلاه مي ذاري!
سوزان نفس عميقي مي کشد. چارلي برمي گردد به ريموند خيره مي شود...
چارلي: بهش بگو ري. ازت استفاده مي کنم؟ آزارت مي دم؟
ريموند دفتر يادداشتش را مي اندازد. سعي مي کند در برود، ولي چارلي دستش را مي گيرد. او را طوري به اتاق مي کشاند که گويي شي ء نمايشي است...
چارلي: نگاش کن! سه ميليون دلار به چه دردش مي خوره؟ چيزي نداره که بخواد خرجش کنه. اصلاً نمي دونه چي هست!
سوزان سعي مي کند ريموند را که وحشت زده گوش هايش را گرفته بگيرد. ولي چارلي او را مي کشد. ريموند بين آن دوست...
چارلي: اون پول... براي بقيه عمر ري... همون جا مي شينه... با همون دکتر لعنتي!
سوزان حالا دست مي کشد.
سوزان: پس يکم شبيه دزديه، هان؟
ناگهان همه چيز ساکت مي شود.
سوزان: و وقتي تموم شد. چه بلايي سر ريموند مياد؟
چارلي: اون... برمي گرده لينوود. يا يه جاي بهتر. اون مثل قبل مي شه.
سوزان: فقط پول هاش به تو مي رسه...
چارلي: منظورت چيه پول هاش! منظورت چيه پول هاي کثافتش! اون عوضي پدر منم بوده. برام نصف گذاشته؟ برام نصف گذاشته؟ نصفه كثافت من کجاست؟
چارلي ديگر همه چيز از دستش در رفته.
سوزان: ريموند تو با من مياي...
ولي وقتي مي خواهد او را بگيرد، چارلي وحشيانه دستش را دور مي کند و دست ديگرش را تهديد کنان روي سوزان بالا مي آورد. سوزان خشکش مي زند.
کفشش را مي پوشد. کيفش را بر مي دارد. به طرف در مي رود. چارلي ريموند را رها مي کند و ميرود دنبالش...
چارلي: لعنتي، اون پول حق منه. مال منه!
سوزان نزديک در مي شود. انگشتش به طرف اوست...
سوزان: چارلي تو ديوانه شدي! اين مرد رو دزديدي. اينو مي فهمي؟
چارلي: چطوري مي تونم بدزدمش؟ اون برادرمه.
سوزان: فکر ميکني اين يارو لنز همين طوري ولش مي کنه؟
چارلي: پدرم. منو بهش چسبونده. تو... تمام... زندگيم! (درنگ ) حالا ازم چي مي خواي؟
دستش را مي گذارد روي در. در را باز مي کند.
سوزان (آرام ):... بيرون.
و مي رود. چارلي به در خيره شده است. تقريباً مي لرزد و عصباني و خشمگين است.
دوباره در را بازمي کند و به شدت مي بندد. وقتي برمي گردد... تنهاست.
به سراغ ميز کنار تخت خواب مي رود. يک سيگار با دست هاي لرزانش روشن مي کند. پک محکمي مي زند. پکي عميق. و تمام. آرام مي شود.
38. داخلي - اتاق ريموند در هتل -شب
ريموند(زمزمه مي کند ): شمارش تمام... دونده ها آماده... روي بيس اول و سوم... به نظر وقت بازي نيست. همه چيزتلخ و وحشت زده به نظر مي رسد.
ريموند:...آماده حرکت..
و چارلي نگاه مي کند، ريموند حرکتش را مي کند. لب هايش را به نشانه تمرکز جمع مي کند، او... توپش را زده. پاهايش نمي گذارد حرکتش کامل شود. خيره به بيس مي شود...
ريموند: توپ خطا.
ولي چهره ريموند حالتي گم گشته دارد، نااميدانه سعي دارد ترسش را هدايت کند. توپ زن الان سرجايش است، به بيس ها نگاه مي کند. اول... سوم... بيس اصلي.
اول... سوم... بيس اصلي...
ريموند (تقريباً غير قابل شنيدن )... دور تمام.
39. داخلي - صبحانه خوري - صبح
پيشخدمت: صبح بخير.
چارلي هم جوابش را مي دهد...
چارلي: دقيقاً... صبح زيباييه.
هر دو لبخند مي زنند. براي لحظه اي چشم در چشم مي مانند. ريموند نگاهش مي کند. خيلي مشتاقانه. به شانه اش. پيشخدمت متوجه اونيست. منو را مي دهد.
چارلي: ممنون.
پيشخدمت: شما رفقا مسافرت مي کنين؟
ريموند به چارلي نگاه مي کند.
چارلي: آه هان.
ريموند: سالي ديبز.
او اتيکتش را خوانده. بعد...
ريموند: چهار - شش - يک - ... صفر- يک - نه - دو.
پيشخدمت ناباورانه خيره شده...
سالي: چطور... چطوري شماره تلفنم رو گرفتي؟
چارلي هم به همان اندازه گيج شده. ريموند که اين را مي بيند، گمان مي کند اشتباهي مرتکب شده. سرش را پايين مي اندازد.
ريموند: دفترچه... تلفن. خودت گفتي بخونش.
سالي به چارلي نگاه مي کند. سعي دارد همه چيز را آرام نگه دارد...
چارلي: اون، آه... همه چيز يادش مي مونه.
سالي: من... زود بر مي گردم.
لبخندي عصبي مي زند، مي رود. ولي چارلي حالا زوم کرده روي ريموند. يک سيگار روشن مي کند و با علاقه اي خاص زير نظرش مي گيرد.
چارلي: چطور تونستي همچين کاري بکني؟
ريموند (به آرامي ): تونستم.
ريموند گمان مي کند برادرش عصباني است. به نمک خيره مي شود. با ترس دوباره به چارلي نگاه مي کند.
چارلي (آرام ): خوب بود. خوشم اومد. کل دفترچه تلفن رو حفظ کردي؟
ريموند:نه
چارلي لبخند مي زند. و تشويش ريموند محو مي شود. احساس بد فراموش شده.
چارلي منو را باز مي کند...
چارلي: گشنته؟
ريموند با سر تأييد مي کند.
چارلي: چي مي خوري؟
ريموند: انگار چيزي نشنيده.
چارلي: ري. چي مي خوري؟
ريموند: اين دوشنبه. صبحونه پنکيکه. با... عصاره افرا...؟
چارلي: جون خودت.
ريموند: جون خودت.
فکري به ذهنش مي رسد. به ميز ها نگاه مي کند...
ريموند: اونها... اونها خلال دندون ها رو بردن.
چارلي: ببين، اين... توي هتل خوب بود. با پيتزا. ولي توي رستوران با قاشق غذا مي خوري.
ريموند: اونها خلال دندون ها رو بردن.
چارلي: براي پنکيک خوردن خلال دندون نمي خواي. اونها رو کنار مي ذارن.
چارلي سرفه مي کند. به خاطرهمين بيشتر عصباني مي شود.
ريموند: من عصاره افرا رو ندارم.
چارلي: آروم باش. هنوز سفارش نداديم. تو پيشخدمت رو ترسوندي...
ريموند: معلومه قراره تمام صبح رو اينجا باشيم، بدون عصاره و بدون...
چارلي دست ريموند را گرفته. خيلي محکم. خشمگين. آرام صحبت مي کند.
چارلي: مردم دارن نگاه مي کنن. باشه؟ انگاري يه آدم عقب افتاده اي. حالا... خفه...خون... بگير!
و ريموند خفه مي شود. پس چارلي ولش مي کند. ريموند دستش را مي گيرد. مي مالدش، نگاهي از روي تنفر به چارلي مي کند. حالا در کوله اش مي گردد.
يک دفتر يادداشت قرمز در مي آورد. دفتر يادداشتي که تا حالا نديده ايم. عصبي مي نويسد، نگاهي هم به چارلي مي کند.
چارلي: نخوردن عصاره افرا يه اتفاق فاجعه بارنيست.
ريموند همچنان مي نويسد. سريع تر.
ريموند: اين... فهرست صدمات جديه. پونزدهم جولاي 1988. چارلي بَبيت. چلوند و سوزوند و آزرد دستم رو...
چارلي فقط به او خيره شده.
چارلي:بذار ببينمش.
ولي ريموند بندش را محافظ دفتر يادداشتش مي کند. دور از دست چارلي...
چارلي: باشه، فراموشش کن. هان! (درنگ ) ها! ها! ها!
مردم سر مي گردانند. خيره شده اند.
ريموند: معلومه تو هيجدهمي هستي. توي فهرست صدمه هاي جدي. توي سال 1988.
40. داخلي - صبحانه خوري - کمي بعد
آن طرف، ظرف هاي کثيف از روي ميزشان برداشته نشده. ريموند هنوز هم دارد پنکيک را با خلال دندان مي خورد. کار آساني نيست.
چارلي که دارد اين را تماشا مي کند، حسابي عصبي است. تلفن برداشته مي شود .
چارلي: دکتر لنز... من چارلي بَبيتم.
لنز: پسر کجايي؟
چارلي: مهم نيست. مهم اينه که با کي هستم.
لنز: آقاي بَبيت شما بايد برش گردونين.
چارلي: آره،اشکالي نداره. هر وقت به اون چيزي که مي خوام رسيدم.
لنز:... و اون چيز چيه؟
آن طرف ريموند از صندلي اش بلند مي شود. زانو مي زند. يا مسيح
چارلي: قربان اون چيز يک و نيم ميليون دلاره. من آدم حريصي نيستم. من فقط سهم خودم رو مي خوام. ري مي تونه با سهمش کلکسيون خلال دندون طلا جمع کنه.
لنز: اين کارو نمي تونم بکنم آقاي بَبيت. مي دونين که نمي تونم.
ريموند جايزه اش را پيدا کرده. مي گيردش. چارلي داد مي زند...
چارلي: ري نمي توني اونو استفاده کني. کثيف شده!
فقط برش گردونين آقاي بَبيت. همين الان برش گردونين.
چارلي: ببينين، اين شبيه آدم ربايي نيست.
ريموند ناراحت به خلال دندان در دستش خيره مي شود. چشمش مدام به چارلي است.
اميدوار است جايزه را پيدا کند.
لنز: مي دونم. اون هميشه يه بيمار داوطلب اينجا بوده، ولي اين ربطي به موضوع نداره.
مسئله اينه که اينجا بهتر مي شه ازش مراقبت کرد.
چارلي سرش را براي ريموند تکان مي دهد. راه ندارد. و به تلفن مي گويد...
چارلي: بهتره چرنديات رو کنار بذاريم. من مالک نصف ثروت پدرمم. اگه نخواين با من يه معامله بکنين، برش مي گردونم لُس آنجلس، مي ذارمش توي يه انيستيتو و بعدش سر حضانتش با هم دعوا مي کنيم.
ريموند گذاشته رفته. پشت پيشخوان. خلال دندان را بالا گرفته.
چارلي: من تنها فاميلش هستم. حالا مي خواين توي دادگاه با من وارد دعوا بشين يا اين که همين جا تمومش مي کنيم.
ريموند دارد پشت جايگاه پيشخدمت ها راه مي رود و مشتري ها و کارگر ها نگاه مي کنند، ولي کسي جلو نمي آيد.
لنز: آقاي بَبيت پول شما نيست..
چارلي پيشخدمت را صدا مي زند..
چارلي:خلال دندون!اون بازم خلال دندون مي خواد.
لنز: آقاي بَبيت. من نمي تونم اون کارو بکنم.
سالي به ريموند يک بسته بزرگ خلال دندان مي دهد. او آنها رامحکم مي گيرد و برمي گردد سر غذايش.
چارلي: پس تو دادگاه مي بينمتون.
چارلي تلفن را مي کوبد. او به طرف ريموند که دارد دانه دانه پنکيک هايش را مي خورد، مي رود.
چارلي: بيا، بايد بريم.
اشاره مي کند ريموند بلند شود. و وقتي ريموند اطاعت مي کند، ظرف خلال ها به دستش مي خورد و به زمين ريخته مي شوند.
چارلي: اَه!
ولي ريموند به زمين نگاه مي کند...
ريموند (آرام ): چهار و شش. چهل و شش. چهل و شش. چارلي نگاهش مي کند. در نگاه ريموند چيزي وهم آلود وجود دارد.
چارلي: يعني چي؟
ريموند: خلال دندون ها.
چارلي: ري، بيشتر از 46 تا خلال دندون رو زمينه.
ريموند: چهل و شش، چهل و شش، چهل و شش... صد و سي و هشت. (درنگ ) خلال.
چارلي فقط مي تواند خيره باشد.
برش به:
41. خارجي - جاده - روز
برش به:
42. داخلي - فرودگاه - سالن اصلي - روز
43. داخلي - فرودگاه - روز
چارلي: درسته، مکانيک ها يک شنبه ها کارنمي کنن. بهش بگو سر لوله ها رو پيدا کنه. همين امروز پيداشون کنه. يا اين که رودش رو از شيکمش مي کشم بيرون. گوش مي کند. سرش را تکان مي دهد. او نااميد است.
چارلي: يارو که ازش قرض گرفتيم مشکلي نيست. يات نمي تونه ماشين ها رو پيدا کنه که بخواد ببره. با لوله ها رو گذاشتيم، همه آروم مي شن، حتي...
چشمانش را مي بندد. يا مسيح.
چارلي: لني، نمي توني بذاري اونها همين طوري برن. اگه عقب بکشن، چطوري پول يات رو بدم؟ و چطوري مي تونم به اين يارو ها پولشون رو پس بدم، هان؟ پول تو ميلانه، لِن...( گوش مي دهد ) بايد بفروشي، همين طوريه. خودت فکرکن! خودت صحبت کن! خودت خواهش کن!
اين خيلي تند است. چشمان چارلي به دنبال جواب است.
چارلي: بهشون بگو همه شون آخرش ده درصد سود مي گيرن. اين نصف سهم خودمونه. بگو همه سود خودمون، باشه؟
با سر تأييد مي کند. به ساعتش نگاه مي کند.
چارلي: تا سه ساعت ديگه تو لاکزم. بهت زنگ مي زنم. درسته. درسته. همون جا بمون پسر.
44. داخلي - فرودگاه - سالن اصلي - روز
چارلي: خُب واپنر چطوره؟ کي برد؟
بدون اين که نگاه کند...
ريموند: مدعي خسارت 397 دلاره...(درنگ ) به علاوه حق دادگاه.
چارلي: عاليه. از چهره ش خوشم مياد.
تلويزيون را خاموش مي کند. ريموند سر بلند مي کند.
ريموند: اون يه دختر بود. اون رامونا کويگيلي بود.
عالي است.
چارلي: شش دقيقه ديگه وقت داريم. بجمب.
شروع به رفتن مي کند، ولي ريموند به بسته چيپسش چنگ مي زند. چارلي بر مي گردد. کيف ها را بر مي دارد. از آنها به جاي طعمه استفاده مي کند تا ريموند را بلند کند.
دارد به طرف خروجي مي رود. چارلي سريع مي رود. ريموند يک طورهايي دارد با عذاب راه مي رود. دستش در کنارش بي خودي تکان مي خورد. چارلي از آن طرف شيشه اشاره مي کند...
چارلي: اون هواپيماي ماست. قشنگه، هان؟ تا حالا سوار هواپيما نبودي....
ولي ريموند ايستاده. خشکش زده. چارلي مي چرخد. ريموند از پنجره خيره شده...
ريموند: سقوط. معلومه، اون... اون هواپيما... تو اوت سقوط کرده. شونزده اوت 1987. صد و پنجاه و شش نفر بودن... اونها همه...
سکوت مي کند. چارلي موقعيت را مي سنجد.
چارلي: ري اون يه هواپيما ديگه بوده. اين هواپيماي قشنگيه. اين هواپيماي امنيه.
ريموند (آرام ): سقوط. و آتيش.
سقوط و آتش. چارلي به ساعتش نگاه مي کند. دارد آرامشش را از دست مي دهد.
چارلي: ري بايد پرواز کنيم. مهمه. فکر مي کني داريم چي کار مي کنيم؟ ببين، اينجا يه فرودگاهه. اينجا جاي هواپيماهاست!
ريموند فقط از پنجره به بيرون خيره شده، ترسيده. چارلي سريع فکر مي کند.
چارلي: اون سقوط کرده. همين خط هوايي بود؟ همين اسم رو داشت؟
ريموند: همين اسم رو داشت.
درست است.
چارلي: من هيچ وقت ازشون خوشم نيومده. (بُرد را نگاه مي کند ) خب... آمريکناي شيش - پنجاه...
ريموند: سقوط کرده.
با چشماني گشاده شده به چارلي نگاه مي کند. مي خواهد کوله اش را بردارد. چارلي دستش را مي گيرد.
چارلي: دفتر يادداشتت رو در نيار. قبول دارم. (دوباره بُرد را نگاه مي کند ) شايد... کونتينتال، هان؟
چشمان ريموند همچنان باز هستند. نفس مي گيرد...
ريموند: سقو...
دست چارلي حرفش را قطع مي کند.
چارلي: و آتيش گرفته، آره ببين ري، هر خط هوايي اي يه بار سقوط داشته. ولي تمام هواپيماهاشون عالي ان...
مي ايستد. راهي ندارد.
چارلي: شايد يه خط هوايي باشه که... که اصلاً سقوط نداشته؟
ريموند: کوانتاز.
چارلي: عاليه. ما مي ريم استراليا!
دستش را دراز مي کند و ريموند را مي گيرد...
چارلي: بسه. تو سوار همين...
ولي ريموند خودش را سفت مي گيرد. بدنش محکم شده. چشمانش ترسيده. منظره اي که حتي چارلي را وادار به عقب نشيني مي کند. خيلي آرام...
چارلي: ري، تو اينجا داري منو مي کشي. زندگيم مختل شده، حالا تو... سوار... اون... مي شي...
سر ريموند تکان مي خورد. يک قدم عقب مي گذارد و چارلي يک مرتبه به طرفش حرکت مي کند، باهاش کشتي مي گيرد. مي کشدش که...
... ريموند عصبي شروع به نجوا با خودش مي کند. به هر ترتيب دستش را آزاد مي کند و ناگهان...
پشت دستش را گاز مي گيرد. محکم. با تمام زورش.
چارلي: بس کن لعنتي! بس کن!
ولي ريموند بس نمي کند. و همه چيز از دست چارلي در مي رود. سخت نفس مي کشد. به ريموند خيره شده، او هنوز دارد دستش را مي
جود...
ناگهان چارلي مشتش را با عصبانيت بالا مي برد، ولي ريموند هنوز تغيير حالت نداده. هنوز گاز مي گيرد. لج بازي کودکانه اي در چشمش ديده مي شود. و...
... مشت پايين مي آيد. اين راند تمام شده.
چارلي: باشه. باشه. با بيوک مي رونيم، هان؟
بدن ريموند کمي شل مي شود. ولي دست همچنان در دهانش مي ماند. آرام تر شده...
چارلي: گفتم باشه. هواپيما نه. من... من متأسفم، باشه؟
... و به آرامي دستش پايين مي آيد و فقط به همديگر خيره شده اند. درنگي طولاني. بعد چارلي مي رود. و ريموند به دنبالش...
چارلي: داري منو مي کشي مرد. و اين درست نيست...
... در جماعت گم مي شوند.
چارلي:... مي دوني ما برادريم.
45. خارجي - بزرگراه ميان ايالتي - شب
برش به:
46. خارجي - متل -شب
برش به:
47. خارجي - جاده - روز
ريموند: چارلي بَبيت مي تونم برونم؟
چارلي: رانندگي بلدي؟
ريموند: نه.
پرونده بسته شد. فقط...
ريموند: مي تونم برونم؟
ريموند جوابي نمي شنود، تلاشي خوش خيالانه مي کند. انگشتانش پيش مي روند تا... به فرمان... برسند.
چارلي: هيچ وقت. هيچ وقت. به فرمون دست نزن. يا به دنده اين ماشين.
به ريموند نگاه مي کند.
برش به:
48. داخلي - باجه تلفن (بزرگراه ) - روز
ريموند: خيلي کوچيکه.
چارلي به او توجه نمي کند. دفتر تلفن را در مي آورد...
... ريموند سعي دارد در را باز کند و دست چارلي بيرون مي افتد. در را محکم مي بندد. ريموند به خود مي پيچد. چارلي سکه ها را در تلفن مي اندازد...
چارلي: فقط يه... ثانيه، ري.
شماره را مي گيرد. ريموند طوري به چارلي خيره مي شود گويي او لاک پشت خانگي اش را له کرده.
چارلي:... اطلاعات تولسا؟ فهرست روان پزشک ها تو منطقه تون رو دارين...؟
و خيلي سريع ريموند علاقه اش را از دست مي دهد. او در کوله اش مي گردد...
چارلي: نه، ولي اين مورد اوژانسيه. بايد بهترين روان پزشک توي تولسا رو پيدا کنم...
ريموند همين طوري به دنبال چيزي مي گردد.
چارلي: شايد خيابون ها. مي تونين به خيابون ها نگاه کنين و يه چيزي توي محله گرونش پيدا کنين؟ ( صميمي ) نمي خوام بترسونمتون خانوم، ولي شما مي تونين زندگي يکي رو نجات بدين.خيلي ممنون...
ريموند دفترچه يادداشت آبي رنگي پيدا مي کند. او از بين شيشه به پمپ بنزين نگاه مي کند. شروع به نوشتن مي کند که...
چارلي: شايلينگ. اسمش عاليه. مثل يه دکتره.فقط يه دقيقه...
...و چارلي دفتر يادداشت را پاره مي کند و خودکار را از دست ريموند مي گيرد. چشمان و دهان ريموند طوري باز مي ماند گويي به او نيز زده اند. او ديوانه وار سعي مي کند گنجش را پس بگيرد، ولي چارلي رو مي گرداند...
چارلي:... چهار ـ يک ـ نه... سه، خودشه...؟ باشه. يه دنيا تشکر.
تا تلفن را مي گذارد، ريموند آخرين تلاشش را هم مي کند. چارلي، کاغذي را که رويش شماره نوشته پاره مي کند. بعد دفتر يادداشت را بهش پس مي دهد. ريموند سريع آن را به ديوار مي چسباند. عصباني مشغول نوشتن مي شود. مدام به چارلي نگاه مي کند...
چارلي: مي دوني، گرفتن دفتر يادداشت جزو صدمات جدي حساب نمي شه.
ريموند: اون قرمزه. اين آبيه.
چارلي: معذرت مي خوام، من انگشتر رمز گشاي مخفيم رو گم کردم.
انگشتر رمز گشا؟ ريموند براي لحظه اي مي ايستد. يک خاطره دور. بعد دوباره برمي گردد به کار...
ريموند: معلومه، تو ديگه يه عددي...
چارلي: هيجده. مي دونم.
ريموند: توي 1988.
چارلي در تلفن سکه مي اندازد.
ريموند: اينجا خيلي کوچيکه.
چارلي: کوچيک و امن. بيرون ممکنه اتفاقي برات بيفته . نمي خواي که مهموني رو از دست بدي..
ريموند مشکوک نگاهش مي کند. چارلي در حالي که دارد شماره مي گيرد، متوجه اين موضوع مي شود...
چارلي: درسته. به افتخار تو يه پارتي گرفتن. يه خورده بحث سر سرپرستيه. وکيل هامون دارن روش کار مي کنن.
آن طرف خط زنگ مي خورد...
چارلي: چون تو مرد سه ميليون دلاري هستي. و اين... (درنگ ) ...بله، دکتر شايلينگ هستن، لطفاً؟ از راه دور زنگ مي زنم. (گوش مي دهد ) از بومر ، ميزوري. مهمه.
ريموند: اوه، اون... اون...!
صداي مضطرب ريموند چارلي را بر مي گرداند، دهانه گوشي را مي گيرد. ريموند به ساعتش نگاه مي کند. گيج و ترسيده تر از آني است که بتواند صحبت کند...
چارلي: خانوم، ما آخر روز ميايم شهر. يه وقت مشاوره مي خوايم. خيلي بهش احتياج داريم.
ريموند: ساعت ... يازدهه. يازده دقيقه مونده تا برنامه قاضي واپنرشروع بشه.
ريموند مي لرزد. شيشه را مي لرزاند. چارلي باورش نمي شود.
چارلي:... خُب، نمي تونه بشينه تا يه وقت اضافي بهش بدين؟ فقط براي امروز؟
ريموند: يازده دقيقه تا واپنر و ما تلويزيون نداريم و قراره... قراره...
چارلي: مي دونم، مي فهمم، ولي اون يه دکتره. نمي تونين باور کنين اين موضوع چقدر مهمه.
ريموند: ما تو اين جعبه گير افتاديم. گير افتاديم. بدون تلويزيون...و...
چارلي: باشه من تمنا مي کنم. يه آدم داره ازتون تمنا مي کنه...
ريموند: اوه ه... اوه ه ه...
چارلي: باشه، شما با بيمار صحبت کنين!
و تلفن را مي گيرد طرف ريموند...
ريموند:... اوه ه ه ه... قراره... قراره اوه ه ه ه!
گوشي را عقب مي کشد...
چارلي: خانوم؟ بله، گوشي رو نگه مي دارم...
ريموند:...و... و اونها بازيگر نيستن... اونها واقعي ان... شاکي هاي واقعي...با پرونده هايي پر از...
چارلي: بله خانوم. ساعت شيش. دير نمي کنيم. (گوش مي دهد ) دير نمي کنيم. حتي يه دقيقه. خدا حفظتون کنه.
تلفن را قطع مي کند. رو مي کند به ريموند که دارد مدام به بيرون و چارلي نگاه مي کند. چارلي حالا دارد عصباني صحبت مي کند...
چارلي: ري. چي مي گي اگه ما... اوه، برو يه تلويزيون پيدا کن.
ريموند با سر تأييد مي کند. چارلي دررا باز مي کند. دستش را مي گيرد
ريموند: معلومه، حالا ده دقيقه مونده تا...
... از در رد مي شود و به طرف ماشين مي دود.
49. خارجي ـ خانه اي در مزرعه ـ روز
ريموند: معلومه... معلومه حالا چهار دقيقه مونده...
چارلي شانه اش را مي گيرد...
چارلي: مي خواي بري تو؟ برنامه رو ببيني؟
ريموند مي خواهد.
چارلي: پس گوش کن. هيچ مزرعه ديگه اي اين اطراف نيست، باشه؟ اين تنها فرصت ماست. اگه مسخره بازي در بياري، نمي توني بري تو. گوش مي کني...؟
او محکم با سر تأييد مي کند.
چارلي: همين جا وايسا. و نرمال به نظر برس. مي دوني نرمال بودن چيه...؟
نگاه خالي. چارلي کمربند ريموند را باز مي کند. شلوارش را پايين مي کشد...
چارلي: و شلوارت رو اين قدر بالا نکش. همه فکر مي کنن عقب مونده اي.
کمربند را محکم مي کند.
چارلي: صاف وايسا. و دهنت رو ببند.
چارلي دهانش را باز مي کند و طوري مي بندد که ريموند ببيند. ريموند ادايش را در مي آورد. چارلي تأييد مي کند. حالا مي گردد و زنگ در را مي زند. ريموند دارد بالا و پايين مي پرد. همچون کودکي که نمي تواند تحمل کند. چارلي اشاره مي کند که بس کند، در باز مي شود...
ايو، زني جوان با کودکي در بغل و دو بچه ونگوي ديگر در خانه، در را باز مي کند.
لباس ساده به تن دارد. با چشماني خسته.
چارلي: عصر بخير. من دونالد کلمنس هستم خانوم، از طرف کمپاني نيلسن آي. سي. شما با کار ما آشنا هستين...؟
ايو: نيلسن. منظورتون همون کمپاني رده بندي تلويزيونه...؟
چارلي: دقيقاً. شما انتخاب شدين تا جزو کانديداي بعدي خانواده نيلسن تو منطقه بيرون شهر باشين.
به نظرش دروغ به نظر مي رسد...
ايو: خُب... همسرم خونه نيست...
چارلي: اگه انتخاب بشين، شما مسئوليت شکل دادن به برنامه تلويزيوني رو با کل کشور تقسيم مي کنين. در ازاش، خانوادتون هر ماه يک چک به مبلغ 286 دلار دريافت مي کنه.
اين حرف خوبي است. چارلي صبرمي کند.
ايو: شايد وقتي همسرم اومد...
چارلي: خانم اين تنها باريه که ما ميايم اينجا. اگه خيلي گرفتارين که ما رو ببينين، مي ريم سراغ کانديد بعديمون. تمام اين کار فقط يه بررسي از تلويزيونتونه. و تماشاي يه برنامه انتخابي براي يه مدت کوتاه از تلويزيون.
ايو: چقدر... کوتاه...؟
چارلي: کوتاه.
ايو:چقدر کوتاه؟
چارلي سه دقيقه. اين...
مي ايستد. چون ايو دارد به پشت او نگاه مي کند. چارلي سعي مي کند کمي نزديک شود. تا نگذارد او چيزي ببيند. ولي...
ايو: اون کيه؟
چارلي: اوه، اون همکارم آقاي بايبريجه. اون مسئول ديدنه...
ايو سرش را تکان مي دهد. نگاهش براي لحظه اي غريب تر مي شود...
چارلي:... اون اين کارو براي، اوه، فکر کنم...
...حالا مي گردد. ريموند را نگاه مي کند. او دارد براي خودش در ليگ بيسبال بازي مي کند.
ريموند:... شمارش تمام.
چارلي که نااميدانه نگاه مي کند، ريموند شروع به دويدن مي کند و... توپش مي رسد. کمي طول مي دهد تا ضربه بعدي را بزند. چارلي نفس عميقي مي گيرد .
مي گردد تا...
... با در بسته مواجه مي شود. سرش را تکان مي دهد. درست است. برمي گردد رو به ريموند...
چارلي: همينه! بازي تموم شد! تموم!
ريموند نگاهش مي کند. گيج شده.
چارلي: تو نمي توني برنامه رو ببيني.
ممکن نيست. ريموند به ساعتش اشاره مي کند...
ريموند: معلومه، اون... اون...
چارلي: يه دقيقه تا واپنر و تو خرابش کردي. خودت کردي رفيق. برده بودمت تو. تو اون تو بودي. داشتي روي فرشش پاپکورن مي خوردي. مدافع ها... دادخواه ها... همه شون رو داشتي... داشتي تاريخچه قانون رو رقم مي زدي ولي الان بيروني. فقط يه فشار به دماغي که به شيشه پرس شده، چون...
ولي ريموند نمي تواند بشنود. او به باغ وحش رفته.
ريموند: اون... اون قراره...اون قراره يه...
... و دست هايش باز مي شود، دست هايش را ترسيده به هم مي چسباند. دوباره. و دوباره.
ريموند:اون يه... اون يه...
دوباره دست هايش را به هم مي کوبد. کاملاً خارج از کنترل. چارلي آه مي کشد. دوباره در را مي زند. سريع باز مي شود. انگار ايو مشغول تماشا بوده .
چارلي: خانوم من بهتون دروغ گفتم. و از بابتش عذر مي خوام.
ايو فقط به رفتار ريموند خيره شده است....
چارلي: اين مرد، آه... برادرمه.
از ريموند به چارلي نگاه مي کند.
ايو: برادرتون.
چارلي: و اگه تا سي و پنج ثانيه ديگه برنامه « دادگاه مردم » رو نبينه... بالا مياره... خُب تشنج مي گيره. همين جا روي ايوون شما.( درنگ ) حالا مي تونين کمکم کنين. يا مي تونين اينجا وايستين و ببينن چي مي شه.
ايو: ما برنامه «چرخ خوش شانسي » رو دوست داريم. فکر مي کنين مي تونين منتظر شين...؟
50. داخلي ـ خانه ـ اتاق پذيرايي ايوـ کمي بعد
51. داخلي ـ خانه ـ در آشپز خانه
چارلي: ببين، سر لوله لعنتيه. يه قطعه صد دلاري. من بيشتراز اون قدري که فکرش رو بکني پول دارم...
گوش مي دهد. راه مي رود. ازميان در خانواده را نگاه مي کند. تلويزيون را. به ساعتش نگاه مي کند.
چارلي: پس زنگ بزن اطلاعات باشه؟ هرمکانيکي که توي آمريکا يا کانادا هست. يکي که... مي ايستد. دهانه گوشي را مي گيرد تا بشنود...
واپنر... و دقيقاً، دادخواست درست است... 459 دلار جريمه.
چارلي مي نشيند روي ميز. به آن طرف خط، آخرين اخطار...
چارلي: انجام بده. يا مي کشمت.
52. داخلي ـ خانه ـ پذيرايي ـ روز
قبل از اين که ايو بتواند پلک بزند، او ازش مي گذرد...
چارلي: تصميم عاليه. ممنون ايو. ممنون بچه ها. بذارين...
ريموند: معلومه بعد از حرف هاي جذاب... ما امروز با برنده ها مصاحبه مي کنيم.
چارلي: ري تموم شد. اون برد. خرگوش ها مردن. يارو عوضي بود. جزاش رو هم پرداخت. تموم شد.
ريموند نگاهش مي کند. خيلي آرام.
چارلي: ري براي رفتن به تولسا دير کرديم. دکتر صبرنمي کنه. و خيلي مهمه...
ريموند: ما بايد... بايد از بازنده ها بپرسيم... تا درباره کارشون بگن...
ريموند يک چيپس ديگر مي خورد. با صداي بلند. به چارلي خيره شده است.
چارلي: ري. من آوردمت اينجا. نمايش رو ديدي. ازت يه خواهش کوچيک دارم. يه درخواست. بي خيالش شو و...
ريموند: نظرات... نظرات درباره دادگاه امروز...
چارلي حرص مي خورد. بي رحم. و آرام...
چارلي: حتماً. هرچقدر مي خواي.
53. خارجي ـ محله پايين شهر (اوکلاهاما ) ـ غروب
چارلي: دُکي اون طرف خيابونه. بجمب!
54. داخلي ـ دفتر روان شناس ـ کمي بعد
نماي مخالف
ريموند با دست ديگرش دارد در دفتر سياهي مي نويسد.
تصوير عقب مي رود... چارلي و دکتر شايلينگ نگاهش مي کنند. دکتر چهل و پنج ساله است و لباسي آراسته به تن دارد. چارلي کف دستش را درست مثل برادرش مي گذارد روي پاي چپش.
شايلينگ: ريموند. از ماهي خوشت مياد؟
ريموند: ترحم انگيزن.
چارلي: ري...
ولي دکتر با سر تأييد مي کند. گويي با ريموند هم عقيده است. درحين صحبتش با چارلي چشمانش روي ريموند است.
شايلينگ: چطور مي تونم کمک کنم؟
چارلي سعي مي کند توجهش راجلب کند. نفسي مي کشد.
چارلي: وکيلم مي گه... کل بحث مسئوليت نگهداري...اون اسمش رو گذاشته تحت مراقبت...(درنگ )... بسته به حرف روانشناس داره... روان شناسي که از طرف دادگاه تعيين مي شه.
شايلينگ (باسر تأييد مي کند ): خُب؟
چارلي: خُب من بهتون پول مي دم که به عنوان مشاور بياين.
نگاه خالي.
شايلينگ: مشاور.
چارلي آره. فقط بهم بگين روانشناس... دکتر... چي ازش مي پرسه.
شايلينگ لبخند مي زند.
شايلينگ: من از کجا بدونم؟
چارلي: شما ازش چي مي پرسين؟
شايلينگ: از ماهي خوشش مياد؟
چارلي: و اون بهتون چي مي گه؟
شايلينگ: مي گه رقت انگيزن. ببينين آقاي بَبيت اينجا جوابي وجود نداره.
مي خواين من چي بگم؟
چارلي: بگين چطوري برنده بشم.
شايلينگ: پسرم به معجزه اعتقاد داري؟
چارلي: ببينين ساعت شما خيلي گرونه. و داره مي گذره.
لبخند شايلينگ کمي تند مي شود. گويي چارلي است که دارد مورد قضاوت قرار مي گيرد.
شايلينگ: خُب برادر شما تمام اين رفتار... تشويش آميز رو داره. درست مثل همون کاري که شما با ناخنتون مي کنين.
در جواب، ناخن خورده شده توسط چارلي از دهانش درمي آيد.
شايلينگ: يادداشت برداشتن،بازي بيسبال، تمام برنامه ها. اون رو از ترس هاش محافظت مي کنه.
چارلي: مي دونم. نتيجه تون چيه؟
شايلينگ: فقط اگه اين رفتارش کمتر بشه. بعدش ممکنه دکتر خيال کنه اون کمتر مي ترسه. و تصميم بگيره...
مي گيرد...
چارلي:... من تأثير خوبي روش گذاشتم.
شايلينگ: لازمه نشون بدين اون سالم تر... خوشحال تر... از داخل انيستيتوئه. و البته وقتي با شماست.
چارلي: پس، فقط اونو... يه کاريش کنم که اين چيزهاش کمتر بشه، هان؟
شايلينگ:... و اگه بتوني اين کارو بکني... حتي با يه رفتار... تو دو روز...من يه جايزه نوبل بهت مي دم.
چارلي: خُب. مي خوام امتحان کنم.
شايلينگ: شايد اين کارو با گذاشتن يه سرمداد براي مدادش بکني.
براي لحظه اي چارلي مي ايستد. بعد به دفتر يادداشت ريموند نگاه مي کند. برادرش دارد در صفحه اي خالي مي نويسد. و آرام...
55. خارجي ـ جاده سوم ـ شب
فرشته وار.
56. خارجي ـ اتاق متل (آمريلو ) ـ شب
57. داخلي ـ اتاق متل ـ شب
منبع : فيلم نگار شماره 94
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}